محمد رضا واليزاده معجزى
515
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
شاهزاده را با دفعالوقت از سر خود واكند تا مآلا بفهمد كدام سر سنگينتر است اگر سالار الدوله پيش برد بگويد خيال داشتم برايت نيرو بفرستم يا خودم بيايم و اگر هم دولت فاتح شد كه او پاسدارى خود را كرده و به روى ارباب تيغ نكشيده است . كما اينكه آنقدر سالار الدوله را منتظر اعزام نيرو گذاشت تا فرمانفرما بر كرمانشاه مسلط شد و شاهزاده بىنوا و خوشقلب كه والى را براى خود تكيهگاهى مىدانست از يكطرف شهر با سيصد چهارصد نفر از اطرافيان خود فرار كرد . آخرين بار كه جهت ملاقات با والى به پشتكوه رفت چون اينبار والى فهميده بود آخر كار شاهزاده است و ديگر قواى او تحليل رفته و هواخواهانش از كار خسته شدهاند و جمعى از ياران واقعى او هم از ميان رفتهاند ، اينبار صريحا و بدون پروا عذر شاهزاده را خواست و گفت : « ياساى من و ياساى خانوادگى من اين است كه با دولت طرفيت پيدا نكنم ولو اينكه شاه مملكت يك چوب خشك باشد . » سالار الدوله بعد از هشت روز معطلى در خانه پدرزن خود نتيجهاش اين بود و تازه براى سالار الدوله كلاس اكابر باز كرده و يا معلم سرخانه شده هر روز او را پند و اندرز مىداد كه چون احمد شاه برادرزادهاش بر سرير سلطنت ايران تكيه زده است ، صلاح او نيست كه در تضعيف دستگاه برادرزاده خود بكوشد و سلسله قاجاريه را رو به انقراض برد . غافل از اينكه رفتار همين احمد شاه و سستى او در كار و مسافرتهاى بىمصرف او به فرنگستان خود سلسله قاجار را رو به جانب انقراض و اضمحلال سوق مىداد . ماحصل كلام ، والى آنقدر از اين آيات ياس در گوش شاهزاده خواند كه به كلى او را مأيوس كرد و او هم ناچار بعد از هشت روز توقف بىنتيجه در پشتكوه آنجا را ترك كرده به سوى طرهان و كوهدشت رفت و در آنجا هم چند روزى به اتفاق خوانين لرستان كه از كرمانشاه با وى آمده بودند ، مهمان نظر على خان امير اشرف بود و بعد از راه كوهدشت به تشكن آمد و چند روز هم در تشكن ماند و با خوانين و توشمالها قرارهايى گذاشته ، از آنان جدا شد و به اتفاق عدهاى از خصيصين خود كه همواره با وى بودند ، به جانب كرمانشاه و كردستان حركت كرد و آخرين تلاشهاى خود را - كه بايد در اصطلاح نام « تلاش مزبوحانه » به آنها داد - به كار برد و باز هم باوجود مساعد نبودن وضع ، نزديك بود به فرمانفرما غلبه كند لكن اينبار بخت واژگون او يارى نكرد و با كشته شدن يار محمد خان كه اخيرا از فرمانفرما رنجيده و سوگند وفادارى براى شاهزاده ياد كرده بود ، نقشههاى او كلا نقش برآب شد و براى هميشه از گردونه خارج و به گوشه فراموشى افتاد . اينك شرح اين قضايا .